تبليغاتX
  ↓

  ↓

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید

گفت با این همه از سابقه نومید مشو

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو

تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار

تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو

گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش

دور خوبی گذران است نصیحت بشنو 

چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن

بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق

خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت

حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:53  توسط kaka  | 

باغ باران خورده مي نوشيد نور

لرزشي در سبزه هاي تر دويد :

او به باغ آمد ، درونش تابناك ،

سايه اش در زير و بم ها ناپديد

***

شاخه خم مي شد به راهش مست بار .

او فراتر از جهان برگ و بر .

باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز .

او ، درونش سبزتر ، سرشارتر.

***

در سر راهش درختي جان گرفت .

ميوه اش همزاد همرنگ هراس .

پرتويي افتاد و در پنهان او :

ديده بود آن را به خوابي ناشناس .

***

در جنون چيدن از خود دور شد .

دست او لرزيد ، ترسيد از درخت .

شور چيدن ترس را از ريشه كند :

دست آمد : ميوه را چيد از درخت

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:14  توسط kaka  | 

رو بر سر افلاك و جهان خاك انداز

مي ميخور و دل به ماهرويان ميباز

چه جاي عتاب آمد و چه جاي نياز

كز جمله رفتگان يكي نيامد باز

آنرا كه وقوف است بر اسرار جهان

شادي و غم و رنج برو شد يكسان

چون نيك و بد جهان به سر خواهد شد

خواهي همه درد باش و خواهي درمان

اين غافله عمر عجب مي گذرد

نيكوست كه با طرب مي گذرد

ساقي غم فرداي قيامت چه خوري

در ده قدح باده كه شب مي گذرد

 سرمست به ميخانه گذر كردم دوش

پيري ديدم مست سبويي بر دوش

گفتم كه: چرا نداري از يزدان شرم

گفتا كه: كريم است خدا باده بنوش

 ياري كه دلم از بهر او زار شدست

او جاي دگر به غم گرفتار شدست

من در طلب داروي خود چون كوشم؟

چون او كه پزشك ماست خود بيمار شدست

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:31  توسط kaka  | 

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:23  توسط kaka  | 

معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدیاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیهم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردیزان طلعت شاهانه زان مشعله خانهزان خشم دروغینش زان شیوه شیرینششب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمداز دولت محزونان وز همت مجنونانعید آمد و عید آمد یاری که رمید آمدای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزلدرویش فریدون شد هم کیسه قارون شدآن باد هوا را بین ز افسون لب شیرینفرعون بدان سختی با آن همه بدبختیآن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتیشمس الحق تبریزی از بس که درآمیزیاز اسلم شیطانی شد نفس تو ربانیآن ماه چو تابان شد کونین گلستان شدبر روح برافزودی تا بود چنین بودیقهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شداز کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستشارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شدخاموش که سرمستم بربست کسی دستم کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باداباز آن سلیمان شد تا باد چنین باداغمخواره یاران شد تا باد چنین بادانک سرده مهمان شد تا باد چنین باداهر گوشه چو میدان شد تا باد چنین باداعالم شکرستان شد تا باد چنین باداخورشید درخشان شد تا باد چنین باداآن سلسله جنبان شد تا باد چنین باداعیدانه فراوان شد تا باد چنین باداکان زهره به میزان شد تا باد چنین باداهمکاسه سلطان شد تا باد چنین بادابا نای در افغان شد تا باد چنین بادانک موسی عمران شد تا باد چنین بادانک یوسف کنعان شد تا باد چنین باداتبریز خراسان شد تا باد چنین باداابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادااشخاص همه جان شد تا باد چنین بادافر تو فروزان شد تا باد چنین باداابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادااین گاو چو قربان شد تا باد چنین بادااین بود همه آن شد تا باد چنین بادااندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:20  توسط kaka  | 

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماگر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شودما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموختهای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه دهاین باد اندر هر سری سودای دیگر می​پزددیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کلهای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پریهر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنیعالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبانیک پاره اخضر می​شود یک پاره عبهر می​شودای طالب دیدار او بنگر در این کهسار اوای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده​ای افتاده در غرقابه​ای تا خود که داند آشنامرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوازان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزاای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصاسودای آن ساقی مرا باقی همه آن شماامروز می در می​دهد تا برکند از ما قباخوش خوش کشانم می​بری آخر نگویی تا کجاخواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فناهر دم تجلی می​رسد برمی​شکافد کوه رایک پاره گوهر می​شود یک پاره لعل و کهرباای که چه باد خورده​ای ما مست گشتیم از صداگر برده​ایم انگور تو تو برده​ای انبان ما
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 8:1  توسط kaka  | 

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی​منتهاامروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدیخورشید را حاجب تویی اومید را واجب توییدر سینه​ها برخاسته اندیشه را آراستهای روح بخش بی​بدل وی لذت علم و عملما زان دغل کژبین شده با بی​گنه در کین شدهاین سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل راتدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنیمی​مال پنهان گوش جان می​نه بهانه بر کسانخامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم       ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه​هابر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدامطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتداهم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده رواباقی بهانه​ست و دغل کاین علت آمد وان دواگه مست حورالعین شده گه مست نان و شورباکز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجراو اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یریجان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیاکاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 8:41  توسط kaka  |